هوا گرگ و میش بود. چشمم رو باز کردم و به ساعت روی دیوار خیره شدم. چراغ خاموش بود و از لابلای کرکرهای پنجره نور ِ خیلی ضعیفی وارد اتاق میشد. ساعت تقریباً هفت بود ، سه ساعتی میشد که خوابیده بودم. هوا خیلی سرد بود ، تنم میلرزید و مورمور میشد. روی نیمه سمت راستم دراز کشیده بودم، دست چپم رو گذاشتم زیر سرم تا از صندلیهایی که روش دراز کشیده بودم بلند بشم. چند سانتی بیشتر بلند نشده بودم که مجبور شدم دوباره دراز بکشم. دست راستم رو از کنار صندلی بالا کشیدم و نزدیک سینم کردم تا با کمک هر دو دستم بلند بشم. نیم متری تنم رو از روی صندلی بلند کرده بودم که همه تنم شروع به لرزیدن کرد.همه وجودم بی حس شد، نمیتونستم دستهام رو احساس کنم. پاهام اصلاً تکون نمیخورد. خیلی سردم شده بود. سرم رو بالا آوردم و به روبروم نگاه کردم. دوستم پشت کامپیوتر نشسته بود و خم شده بود روی کیبورد. سعی کردم صداش کنم اما دهنم خشک شده بود و اصلاً صدام در نمیاومد. چند بار با صدای ضعیف و خشک شدم صداش زدم. دیشب رو اصلاً نخوابیده بود. حواسش به من نبود و اصلاً صدام رو نمیشنید. یه لحظه چشمش رو به اطراف اتاق دوخت که متوجه شد من در حال تماشاش هستم. از جاش بلند شد، میز رو دور زد و به سمتام اومد. بهش گفتم حالم خوب نیست. اول چند لحظه بهم ذل زد و نگاهم کرد، تا به خودش اومد کمکم کرد بلند بشم و بشینم. احساس خوبی نداشم، همه تنم درد میکرد، حالت تهوع داشتم و نمیتونستم خوب بشینم. چند دقیقهای روی دست راستم تکیه دادم و سر جام نشستم. بلند شدم و رفتم به دست و روم آب بزنم تا شاید بهتر بشم. شیر آب رو که باز کردم سرمای آب همه وجودم رو خشک کرد. چند ثانیهای دستم رو زیر آب گرفتم که لرزش تنم باعث شد شیر آب رو ببندم و برگردم به طرف اتاق. فرق سرم تیر میکشید، پاهام نای راه رفتن نداشت. روی صندلی که نشستم دوستم برام آب قند آورد ولی اصلاً نمیتونستم بخورم. خواستم روی صندلی دراز بکشم که حالم بهم خورد. دوستم زنگ زده بود آژانس تا من رو ببره دکتر. بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم آماده شدیم تا بریم دکتر. مطب دکتر زیاد دور نبود. بعد از کلی انتظار برام سُرم و دوتا آمپول و چند تا قرص تجویز کرد.
من منتظر شدم و دوستم رفت و داروها رو تهیه کرد. بعد از اینکه آمپول رو زدم دراز کشیدم تا سُرم رو بهم وصل کنن. خیلی خسته بودم، چشمهام بسته میشد و به غیر از سیاهی هیچی نمیدیدم. چند باری چشمهام رو بازو بسته کردم که متوجه شدم دکتر بالای سرم ایستاده و داره سُرم رو وصل میکنه. یه آمپول وارد سُرم کرد و بعد از تنظیم کردن شیر سُرم رفت. چشمام هی بسته میشد. درد خفیفی روی دستم احساس میکردم. دوستم رو میدیدم که میاومد بالا سرم و نگاهم میکرد و میرفت.
چشمم رو که باز کردم دیدم بالا سرم ایستاده، نزدیکم شد. حالم اصلاً خوب نبود. نمیتونستم راحت نفس بکشم. چشمام سیاهی میرفت و بسته میشد. احساس سنگینی شدیدی روی تنم میکردم. سرم گیج میرفت و نمیتونستم راحت به اطرافم نگاه کنم. از فرق سرم درد شروع میشد و به نوک انگشتهای دستم ختم میشد. بهش گفتم یه کاری برام میکنی؟
خندید و به نشانه گوش کردن به حرفم اومد جلوتر، همیشه وقتی بد موقع ازش چیزی میخواستی میخندید.
بهش گفتم
به نرگس بگو بیاد
بازهم خندید
صدای خندش رو میشنیدم
چشمهام دیگه توان باز موندن نداشت
کم کم همه چیز سیاه شد و تو تاریکی محو ...
هنوز صدای خندش رو میشنیدم
دیگه کاری از دستم بر نمیاومد
همه چیز سیاه شد و
تمام...
همه چیز سیاه شد و
تمام...
