از سر کار که بر میگشتم همه جا پر شده بود از دخترها و پسرهایی که شب ِ ولنتاینشون رو کنار همدیگه میگذروندن.
امروز چهاردهم فبریه است.
روز ِ ولنتاین ِ ...
میخواستم امروز برات یه هدیه بگیرم.
یکی از اون هدیه ها که هیچوقت تا الاًن پیش نیومده بود برات بگیرم.
ولی آخه...
میدونم اگه برات هدیه بیارم بیشتر از اینکه خوشحال بشی ناراحت میشی.
میخواستم شعر زیر رو تو کارت برات بنویسم و همراه هدیه بهت بدم.
ولی خوب مثل اینکه اگه هدیه برات نیارم خوشحالتری

ولنتاینت مبارک عزیزم
دوست داشتم کنارت بودم ولی حیف ...
تقدیم به توکه
همیشه در یاد ِ منی

میون ِ اینهمه عشق و عشق بازی
عزیزم
جای عشق من و تو ، خیلی خالیست
اندکی صبر، سحر نزدیک است
+ نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت
0:21 |

