دوستم رفت
یکی از رفیق هام رفت
ولی کاش برای نشون دادن سرد و گرم زندگی، یا شایدم تلخ و شیرینش محمد رضا رو نمیبردی
روحش شاد و یادش گرامی
خدا بیامرزتش
دوست خوبی بود
خدا رحمتت کنه محمد
خوب بخواب
خوب
خوب
...
رضا
|
فکر نمیکردم انقدر سریع سرد و گرم دنیا رو بهم نشون بدی دوستم رفت یکی از رفیق هام رفت ولی کاش برای نشون دادن سرد و گرم زندگی، یا شایدم تلخ و شیرینش محمد رضا رو نمیبردی روحش شاد و یادش گرامی خدا بیامرزتش دوست خوبی بود خدا رحمتت کنه محمد خوب بخواب خوب خوب ... رضا + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت
2:1 |
سلام
دلم خیلی تنگ شده برای روزهایی که می اومدم و پست میزاشتم و همش هی پشت سر هم چک میکردم چند نفر به تعداد بازدید کننده هام اضافه شده که اغلب هم بعد از روزها یک نفر هم زیاد نمیشد سرم خیلی شلوغ شده. احساس میکنم دارم وبلاگ نویسی رو از دست میدم. شاید هم چون این وبلاگ رو دیگه خیلیها میتونن بخونن نمیتونم دیگه راحت بنویسم. شاید آدرس وبلاگم رو عوض کنم. شاید هم یه جای دیگه شروع کنم به نوشتن مابقی خاطراتی که هنوز ننوشتم ولی اینبار دیگه سعی میکنم ناشناس بمونم. دلم هم برای تمام کسانی که هم راز, هم دل, هم فکر, هم درد, هم دوست و هم دشمن تنگ شدههههههههههههه ؟ دلم میخواد به اون دختری که بعد از ۲ سال همچنان به یاد فرهادش بود ولی فرهادش رفته بود بگم نرگس من برگشت. دلم میخواد بگم امام علی میگه اگه دری رو نیک بکوبی باز میشه. دلم میخواد بگم من خیلی خوشبختم. دلم میخواد بگم حالا که نگاه میکنم به کرده های خودم خوشحالم. حالا که به اطرافم نگاه میکنم از رفتارم راضی ام. از گریه هایی که کردم. اشک هایی که ریختم و از تمام حرفهایی که زدم. از همه تلفن ها و تمام چت ها و ایمیلهام راضی ام. احساس میکنم مسیر خوبی رو برای زندگی انتخاب کردم. هرچقدر هم میرم بیشتر خوشحال میشم. سرم خیلی شلوغه... به زور وقت میشه حتی با نرگس هم بیرون برم. ولی خیلی خوشحالم. از کارم لذت میبرم و از تمام اتفاقاتی که تو زندگیم می افته خوشحال میشم. حتی اگه جایی پولی رو از دست میدم یا حتی ضربه روحی میخورم یا حتی عزیزی رو از دست میدم. احساس میکنم خود خود خود خدا خیلی دوسم داره که داره این کارا رو باهام میکنه. دوستای خوب بهم میده. کار خوب بهم میده. محیط خوب نسیبم میکنه. خانم خوب سر راهم قرار میده تا من باهاش آشنا بشم. کاری میکنه تا شخصیتم رو بشناسم و به همه نشون بدم. کاری میکنه تا استقامتم رو به همه نشون بدم. کاری میکنه تا شرمنده نشم. خدا خدای خوب خودم خیلی دوست دارم. ممنونم بابت همه چیز دربست !
خدا نگهدارتون دوستای خوبم اونایی که یه زمانی انقدر بهشون گله گی از این دنیا رو میکردم و خیلی از دستم خسته شده بودن. اگه روزی به اینجا سر زدید. من یاد شما هستم. ولی باور کنید نمیرسم که این مطلب رو نشون بدم. شما اگه رسیدید ما رو هم فراموش نکنید هر آن کس یار من بود تا ابد یار و یاورش هستم
رضا , پادشاه سرزمین دور , دورتر از دور + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت
1:13 |
سلام
میدونم خیلی وقته نیومدم، ولی باور کن سرم شلوغه. رویاهایی تو سرم دارم که فاصله خیال تا واقعیت من رو ازشون دور نگه داشته ولی میدونی چیه؟ میخوام به همه نشون بدم میشه این فاصله رو برداشت. فاصله رویا تا واقعیت فقط ساخته ذهن ِ خود ِ آدمهاست که میشه با اراده از بین بردش. بر میگردم ولی با محتوا میدونی چیه؟ میخوام به اوج برم. آنجا که هیچ نیست بین من و رویاها تقدیم به گل کوچک زرد و زیبای خودم نرگس + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت
22:54 |
به نام آنكه عشق را آفريد ولي عاشق شدن را گناه دانست و به نام آنكه شراب دوستي را در جام محبت روانه كرد و به نام تك دانشجوي دانشكده ي قلبم و به نام تنها نوازنده ي تارعشقم سلام... سلام مي كنم به تمامي دلهاي عاشق ، به تمامي چشمهاي منتظربه در براي رسيدن چشم انتظاري . سلام مي دهم به آنكه حق را به حقدان داد ، سلام مي كنم به عزيزترين كسم در دنيا .
سلام مي دهم به كسي كه فكر مي كنم نه تنها تمام زيبايي هاي دنيا درش نهفته است بلكه
احساسات خيلي قشنگي داره سلام مي كنم به كسي كه از صميم دل در اوج قلبم
دوستش دارم به اندازه تمامي ستاره هاي آسمان به اندازه تمامي كهكشان ها تا ابديت ،
تا بي نهايت ... و سلام مي كنم به كسي كه در تمام وجود من رخنه كرده و
آتش بر پا كرده حتي در زماني كه از او دور بودم و
فكر مي كنم تا ابديت تا آن موقع كه سرنوشت درزندگي ما را از هم جدا نكرده
از دستش نمي دهم . از هر چه گويم بهتري از برگ گل نازكتري خوبان فراوان ديده ام اما تو چيز ديگري
+ نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
2:33 |
سلام خیلی خوشحالم تو این 2 سال اخیر تا به حال انقدر خوشحال نبودم حتی خوشحالتر از روزی هستم که نرگس بهم جواب مثبت داده بود آخه نمیدونید که چی شده یه اتفاق افتاده یه اتفاق غیرمنتظره باورم نمیشد که این اتفاق بیافته میدونم که حدس زدید اون اتفاق چیه ولی خوب شاید حدستون درست نباشه نرگس برگشته آره درسته نرگس برگشته نرگس برگشته ... نرگس دوست دارم خیلی دوست دارم با همه وجودم دوست دارم تقدیم به تو ای گل نرگس من ... خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصههام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رومیخوام اما نه واسه زیبا و زشت خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو و یا مقام خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقها رو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمیذاره خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو باهمیم خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم تو با منی، هرجا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم، تو پوست و استخونمه یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم نگاه دریایی تو، آبی رویاهات میشم واست دلم واست تنم، اصلاً تمام زندگیم از تو دوباره من شدم، با تو تموم شد خستگیم واست دلم واست تنم، اصلاً تمام زندگیم از تو دوباره من شدم، با تو تموم شد خستگیم نم نم بارون چشام، گواه عشق پاکمه هم نفس قسمت من هیس هیس چی؟ چی؟ دوست دارم یه عالمه نم نم بارون چشام، گواه عشق پاکمه هم نفس قسمت من، دوست دارم یه عالمه + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت
2:4 |
بــــزن بــــاران، بـــزن بـــاران بـزن بــگــذار، شــود پـنـهــان دو چــشــمــانــم، ز نــــامــردان ز چــشــمــان ِ، هـــوســـرانـان ز نـــــــازِ ، عــاقــلان ِ عــشــق ز دیــد و نــنـگ، پــاک بـازان بـــزن بــگــذار، نـبـیـنـد کـــــس کـه چــشــمـانـم، شدست گریان بـــزن بــگــذار، در این بـــاران نـَشـَد معلوم، که اشک است آن بـــزن، تـــا عــــایــقــی ســـازی بـــرای ســـوز ِ ســــوگـــواران بـــر این قـــلـــبــم، بزن بـــاران کـه گــردد پاک، ز خـون ریزان بـــزن بــــاران، بـــزن نــگــذار کـه فــهــمــنــد، نــــاجوانمردان یکی خـون است یکی اشک است یــکی سـوز و یـکی درد اســت بـــزن دانــد خــــدا، حـــــق است کـه ایـن دنــیـا، چو بـرزخ است بـــزن شــاید، که گردد پـــــــاک هـمـی قــلــبــم، ز ایـن آمــــــال بـــزن شـــــــایــد، شـــوم لایـــق دوبــــاره بــاز، به عــشق ِ پاک بـــزن، بی بــــاک شو از سیلاب شـبـی، هــمــراه شــو بـا گرداب بـــزن هــمـــراه بــاش، بــا مـــا نــگـــو رو، هرچه بـــادا بـــــاد بـــزن بــــگـــذار، شــــــود آرام شـبـی ایــن دل، به این طــوفـان بـــزن مــرحـم کـنـد، طـــوفـــان بــه سـیـلاب و بـه ایــن، گرداب بـه سان ِ مـــرحـــــم ِ ، تــیــرش بــه هـنـگـام ِ نــمــازِ ، عــــرش بـــزن گــریــان، بـــــزن نـــالان بـــزن خـشـمـگین و گاه عصیان بـــزن مــگــذار، تــــو تــنــهـایم بــه جــز تــو، با که حزن گویم؟ بـــزن دانــــم، کــه مــــیدانـــی هــمــه دورنــد، از ایــن فــانــی بـــزن نــگــذار، شـــود پــــیـــدا بــه ســوگ است، این دل ِ شـیدا بـــزن بــگــذار، شــود حـــاشــا شــدســت خــســتــه، ز این دریا بـــزن قــطــره ، هـوس کردست بــشــد دریـــا، خـــودش تــنــهـا بـــزن بـــاران و پـــاک گــردان نــهـــان را، آشــــکــار گـــردان بـــزن بـــگــذار، بـــبـــیـــنــد او رفــیــقــش را، ز نــــــامــــردان بـــزن دانـــــــــــــم، نـــــدارد او شـــدن بــی پـــــــرده، رو در رو بـــزن نـــگــذار، کــه گویم مــن تــــو ای، نــــالان ِ ســـرگـــردان بـشـو راضـی، چــو این نـامــت مگو نیستی، "رضــــا" زین سان
+ نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت
18:34 |
بگو چی عوض شده غیر خودت ؟
من همیشه همین بودم تو زندگیت ؟ + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت
23:28 |
یا
امام رضا ... به دادم برس + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت
3:6 |
آخرین روز سال هشتاد و پنج هم رسید فقط چند ساعت به تحویل سال نو باقی مونده امسال برای همیشه تو ذهنم باقی خواهد موند. از اول سال قبل بعد از تموم شدن امتحانات نرگس رابطهاش باهام کم شد. این کم شدن رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز به شدت جنون من اضافه میکرد. من به دیوونگی کشیده میشدم و نرگس بیخبر از من بود. عید پارسال به خودم گفته بودم تا عید امسال دستای نرگس تو دستام قرار میگیره. رو حرفم بودم هنوزم هستم ولی نرگس رفت یکدفعه من رو بیخبر گذاشت و رفت من رو بدون دلیل تنها گذاشت و رفت نرگسی که به خاطر من دست به هرکاری میزد حالا چطوری من رو تنها گذاشته و میره ؟ نرگس
سال داره نو میشه همه چیز نو میشه درختها با رشد شکوفههاشون طراوت و زیبایی به زمین میدن سردی هوا روز به روز کمتر میشه و آسمون ِ ابری ِ زمستون آفتابی میشه خاک رنگ عوض میکنه و باد جاش رو به نسیم میده دنیا تو زیبایی بهار فرو میره و با تولد دوباره زمین همه چیز متولد میشه همه دنبال فعالیتهای جدید میرن و سال جدیدشون رو با شادی تموم شروع میکنن خود تو چطور ؟ با رفتن من و اومدن محمد زندگی تو هم نو میشه ؛ مگه نه ؟ شاید با رفتن من دیگه سختی نمیکشی شاید دیگه لازم نیست فشارهای خونوادت رو تحمل کنی شاید امسال وقت عید علاوه بر هدیههای خونوادت، یه هدیه دیگه هم داشته باشی میدونم هدیه من رو بر میگردونی میدونم هدیه من برات عزیز نیست ولی منم میخوام بهت هدیه بدم حتی اگه بخوای برش گردونی ... با نو شدن دنیا یه چیزی هست که نو نمیشه بلکه با گذشت سالها و کهنه تر شدنش عمیقتر میشه خاطرات من با تو هیچوقت نو نمیشه گذشت سالها میتونه اون رو به دست فراموشی بسپاره ولی نه برای کسی که با همه وجود اون خاطرات رو دوست داره من زندهام هنوز همچنان با یاد تو زندهام عیدی من به تو اینه دوست دارم با همه وجود دوست دارم هنوزم عاشقتم فقط ازت یه چیز میخوام وقت تحویل سال میدونم دعا میکنی ازت میخوام برای من هم دعا کنی برای من هم دعا کن دعا کن بمیرم و اینطوری تنها نمونم بمیرم و رفتن تو رو عزیزم نبینم ... نبینم به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره ها تو عزیزتر از چشامی هرجا هستی،خوب و خوش باش تا ابد، بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم، اینو به خدا گفتم به سختی تو رو به اون خدایی که میپرستی باور نکن که دوست ندارم هیچوقت باور نکن هیچوقت من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمیموندم واست اینهمه ترانه از ته دل نمیخوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری آب میشی، میمیری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی از دلم نمیری عمراً نفسامی که هنوزی تورو محض خیرههامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن خاطراتم رو نگه دار اما دستام و رها کن دست تو اول عشق ِ بسپارش به آخرین مرد مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات، گریه میکرد گریه میکرد گریه میکرد گریه میکرد گریه میکرد + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت
23:6 |
دوباره باز بیست و یکم شد بیست و یکم باز دوباره ... + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت
0:16 |
من منتظر شدم و دوستم رفت و داروها رو تهیه کرد. بعد از اینکه آمپول رو زدم دراز کشیدم تا سُرم رو بهم وصل کنن. خیلی خسته بودم، چشمهام بسته میشد و به غیر از سیاهی هیچی نمیدیدم. چند باری چشمهام رو بازو بسته کردم که متوجه شدم دکتر بالای سرم ایستاده و داره سُرم رو وصل میکنه. یه آمپول وارد سُرم کرد و بعد از تنظیم کردن شیر سُرم رفت. چشمام هی بسته میشد. درد خفیفی روی دستم احساس میکردم. دوستم رو میدیدم که میاومد بالا سرم و نگاهم میکرد و میرفت. چشمم رو که باز کردم دیدم بالا سرم ایستاده، نزدیکم شد. حالم اصلاً خوب نبود. نمیتونستم راحت نفس بکشم. چشمام سیاهی میرفت و بسته میشد. احساس سنگینی شدیدی روی تنم میکردم. سرم گیج میرفت و نمیتونستم راحت به اطرافم نگاه کنم. از فرق سرم درد شروع میشد و به نوک انگشتهای دستم ختم میشد. بهش گفتم یه کاری برام میکنی؟ خندید و به نشانه گوش کردن به حرفم اومد جلوتر، همیشه وقتی بد موقع ازش چیزی میخواستی میخندید. بهش گفتم به نرگس بگو بیاد بازهم خندید صدای خندش رو میشنیدم چشمهام دیگه توان باز موندن نداشت کم کم همه چیز سیاه شد و تو تاریکی محو ... هنوز صدای خندش رو میشنیدم دیگه کاری از دستم بر نمیاومد همه چیز سیاه شد و تمام... همه چیز سیاه شد و تمام... + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت
0:17 |
آخه این گریه ها رو من چطوری بهت نشون بدم ؟ یاد تو بودنهام و باز چطور بهت بگم ، گلم ؟ + نوشته شده توسط رضا پادشاه سرزمین دور در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت
20:47 |
از سر کار که بر میگشتم همه جا پر شده بود از دخترها و پسرهایی که شب ِ ولنتاینشون رو کنار همدیگه میگذروندن. امروز چهاردهم فبریه است. روز ِ ولنتاین ِ ... میخواستم امروز برات یه هدیه بگیرم. یکی از اون هدیه ها که هیچوقت تا الاًن پیش نیومده بود برات بگیرم. ولی آخه... میدونم اگه برات هدیه بیارم بیشتر از اینکه خوشحال بشی ناراحت میشی. میخواستم شعر زیر رو تو کارت برات بنویسم و همراه هدیه بهت بدم. ولی خوب مثل اینکه اگه هدیه برات نیارم خوشحالتری
ولنتاینت مبارک عزیزم دوست داشتم کنارت بودم ولی حیف ... تقدیم به توکه همیشه در یاد ِ منی |